۱۱۶
اين كه ميگويند "طلاييه، عجب طلاييه" را وقتي بروي و ببيني و احساس كني آنجا را، آن وقت است كه دركش ميكني. روز عرفه را اگر آنجا باشي كه ديگر محشر است!
ديروز، "روز عرفه" رو با دوستانم با ماشين شخصي رفتيم طلاييه.
درسته كه فقط يه بيابونه كه يه مسجد ساختن يه گوشهش و چندتا ماشين و تانك درب و داغون و يه كانال آب توش هست، ولي شور و احساسي كه به آدم ميده، چيز ديگهايه.
صداي مناجات و دعا و روضهي امام حسينعليهالسلام كه توي گوشم ميپيچيد، پيش خودم به ۲۵ سال پيش فكر ميكردم. به اينكه اينجا چه خبر بوده و چه كسايي دعاي عرفه رو اينجا بودن.
از اونجا فاصلهمون تا كربلا، كمتر از وقتي بود كه توي شهر خودمون هستيم و هزار نبايد و نشايد رو انجام ميديم!
احساس ميكردم بادي كه جريان داره، ميتونه امانتدار خوبي باشه براي سلام من. كه برسوندش به امام حسينعليهالسلام و حضرت ابالفضلعليهالسلام .
.. السلام عليك يا اباعبدالله .. السلام عليك با ابالفضلالعباس ..
۱۱۵
ميگن خدا، بهترين معامله كنندهست؛ باش معامله كن!
براي معامله، بايد چيزي داشته باشي كه طرفت نداشته باشه و ازت بخره.
خدا هم ميگه: "به چيزي بيار كه من نداشته باشم!"
آخه تو خدايي. من چي بيارم كه تو نداشته باشي و ازم بخري؟!
خدا جواب ميده: "برو نيازتو بيار، فقر و بدبختيتو بيار. من اينا رو ندارم"
۱۱۴
خوشا به احوال باد و نسيم كه آزادتر از پرندگان، بندي جاذبهنام به پايشان نيست تا ميخ زمين شوند و حسرت سفر كِشند.
نسيم را ببين.
بوي خوش گلهاي رنگارنگي را كه از شاخه توي موهايش گذاشته، دارد از آن دور با خودش ميآورد.
گلها، هم بويش را مطبوع كردهاند، هم چهرهي دوستداشتنياش را ديدنيتر.
باد را تماشا كن.
با آن صلابت و هيبتش، در آسمان ميوزد و ابرها به اطاعت از فرمانش ميآيند كه آسمان بالا سر ما را پر كنند.
ميخواهد اينجا را خيس كند از هديههاي ابرهاي تحت امرش!
نسيم و باد با هم ميرسند و بوي گلها و قطرههاي باران، ميريزند بر سر و روي ما.
و ما چه سرمست ميشويم از حضور همهي اين مهمانان:
نسيم و باد و عطر گل و هديهي ابرهاي سخاوتمند..

دلم گرفته برايت
ولي اجازه ندارم
كه از نسيم و پرنده
سراغي از تو بگيرم
۱۱۳
از بچهگي وقتي توي ماشين مينشستم، از پنجره بيرون را كه نگاه ميكردم، بيشتر از همه، سه چيز، توجهم را به خود جلب ميكرد:
به ترتيب اولويت:
۱) آدمها
۲) پلاك ماشينها
۳) نوشتههاي روي تابلوها
مورد دوم و سوم را بيخيال.
از وقتي كه خودم را يادم ميآيد، وقتي آن همه به آدمها دقت ميكردم، يك چيز بيشتر از همه، فكرم را مشغول خود ميكرد.
اينكه اين آدمها واقعاً زندهاند؟ اين مردمي كه دارند راه ميروند و خريد ميكنند و رانندگي ميكنند و هزار كار ديگر، براي خودشان يك "من" هستند؟!
برايم سخت بود قبول كنم ديگران هم براي خودشان و پيش خودشان، "من" هستند!
احساس ميكردم فقط من، "من" هستم.
اين حس خيلي قوي بود. خيلي خيلي قوي.
هنوز هم دركش برايم سخت است!
۱۱۲
وقتي گردالي زردِ سخاوتمندِ خدا، شروع ميكند به بالا آمدن، و بنا ميكند به بخشيدن، رنگ هر چيز، عيان ميشود و سياهياش نهان.
خورشيد جان!
همه، تو را مؤنث ميدانند! «خورشيد خانم - الشمس طلعت»
روي حرف آدمها كه نميشود حساب كرد. اما اگر اين يكي را درست گفته باشند، واقعاً مؤمن و شيرزني!
هر روز صبح، به موقع و بدون ثانيهاي تأخير، آرام آرام و با متانت، از خانهات بيرون ميآيي و از نور چهرهي زيبايت، همه را رنگين و روشن ميكني.
گرمي وجودت را -كه از عشقت به خداست- ارزاني ميداري كه همه را آشنا كني با عشق.
انرژيات را -كه وقتي به معشوقت: خدا، فكر ميكني به وجود ميآيد- عرضه ميداري بر آدميان تا از آن، كارخانه راه بياندازند و چراغ راهنماهاي جادههاشان را روشن كنند كه امورشان بگذرد و جانشان در امان باشد.
به خاطر حيا و ايمانت، هيچكس نميتواند مستقيم و با چشم لُخت! تو را تماشا كند.
و ميدانم كه گاهي ما آنقدر بد ميشويم كه تحمل تو را تمام ميكنيم. آنقدر كه تو با ما قهر ميكني و ميروي پشت ماه قايم ميشوي و براي خودت گريه ميكني.
آدمها اسم قهر تو را گذاشتهاند كسوف. اما من از اين اسم علمي! خوشم نميآيد. همان "خورشيد گرفتگي" درستتر و بهتر است. چون ميدانم دلت گرفته كه قايم شدهاي.
و خوش به حال آفتابگردان...

بيا اي روشني، بپوشان روي
كه ميترسم تو را خورشيد پندارند
و ميترسم همه از خواب برخيزند! ![]()

