امروز، وب لاگم می رود تا هشت ساله شود، یعنی هـفـت سال آزگار گذشت!
هیچ زمانی شومی و ناخجسته بودنِ ۱۳ را باور نداشته ام، این عدد را دوست هم دارم حتی! سرآغاز وب لاگ "یه سبد آرزوی کالِ" پیشین و "دفتر کاهیِ" پیش رو هم، از روز ۱۳ بوده، و امروز هم روز سیزده است!
بیا و ۱۳ امسالم را رنگ بده. تو که می دانی داستان من و رنگ ها را... و نگیر از من این موهبت را...
زمانی، رنگ های واقعی را در بعضی خواب هایم می دیدم... کم کم بدون دیدنشان، -در بیداری- حسشان می کردم، دوباره پروانه های شب رنگم، نورهای پر زرق و برق می پاشیدند، خلسه گاه خضرا را پیدا کرده بودم، با کشتی سفر می کردم و بال در می آوردم، و مـــــاه... ماه توی نگاهم شده بود آینه ی زیبادلان!، اشتیاقی داشتم برای حرکت به جلو، برای خودم آینده می ساختم و به طرفش می دویدم و ... و ... .
واقعاً شاید درستی و نیکی، پشت پرچین عادت ها و اعتقادهای همیشگیِ مان باشد. جرأت می خواهد ریختن این پرچینِ محکم. آن سویش اما من می دانم که باغی است سبزتر از آن چه تاکنون دیده ایم. باغی که سبزی و طراوتش، همه ی همه ی دنیا را، برای همه ی آن هایی که دلواپسشان هستیم، تازه و لذت بخش می کند.

