|
زمان طلوع خورشید است و حالا بعد از هشت ساعت و بیست و پنج دقیقه پیاده روی، رسیدهایم به یک خط! خطی که پایان جنگل رنگارنگ و آغاز برکهی لطیفمنظری است که به خاطر سبزی درختان حاشیهاش، سبز به نظر میآید. خاصیت آب است دیگر. مثل آینه. رنگ خود را میبازد به رنگ آنچه تصویرش در آن افتاده.
درختان با تنهشان و شاخههای کج و پُر برگِ بالایشان، انگار چارچوبِ طاقی زیبا شدهاند برای ورود به برکه. به تنهی درخت سمت چپی، طنابی قدیمی و نسبتاً پوسیدهای بسته شده که قایق چوبیِ آبیرنگ توی برکه را نگهداشته است.
طناب را میکشی تا قایق بیابد لب همان خطِ. زور میزنی و قایق فقط اندکی نزدیک میشود. صدایم میزنی و کمک میخواهی. آستینم را تا بالای بازویم بالا میزنم و میگویم: چرا تو؟ یادت رفته من تو بازوم تخم غاز دارم؟! میخندی و طناب را به دستم میدهی. قایق را تا لب برکه میآورم و سوار میشوم، دستت را میگیرم و تو هم سوار میشوی. قایق با سوار شدنت تکان میخورد و جیغ میکشی از ترس چپ شدنش. بلند میخندم و میگویم: نترس بابا، قایق رفیق لحظههای سخت و طوفانیه، تو این آرامش و زیبایی که نمیندازدت تو آب.
مینشینیم و پارو میزنم. میرویم و میرویم و جان گرفتن ابرهای تیرهی باراندار و نبردشان را با نور خورشید تماشا میکنیم. عاشق این هوا هستم. شروع به آواز خواندن میکنم:
ای هوای دیدنت، سوز آه من / گوشهی ابروی تو، قبله گاه من ...
باران، نمنم شروع به بارش میکند و از افتادن قطرههایش در آبِ برکه، منظرهای میسازد که هوسِ گرفتن عکس را توی دلم تزریق میکند. - حیف، کاش دوربین بام بود.
قایق را به کنار برکه، هدایت میکنم و دستم را دراز میکنم و گلی را که آن گوشه نشان کردهام میچینم و شاخهاش را به عرض، با دندانهایم نگهمیدارم و نزدیک تو میشوم، صورتت را نزدیک میآوری و با دندانهایت گل را میگیری. دست راست را بالا میبری و گل را میگیری و شاخهاش را کمی کوتاه میکنی و آن را توی موهایت میکنی.
نفسی عمیق میکشم و مسحور زیباییات میشوم.
|