تبليغاتX
دفتر كاهی

دفتر كاهی

امروز، وب لاگم می رود تا هشت ساله شود، یعنی هـفـت سال آزگار گذشت!

هیچ زمانی شومی و ناخجسته بودنِ ۱۳ را باور نداشته ام، این عدد را دوست هم دارم حتی! سرآغاز وب لاگ "یه سبد آرزوی کالِ" پیشین و "دفتر کاهیِ" پیش رو هم، از روز ۱۳ بوده، و امروز هم روز سیزده است!

بیا و ۱۳ امسالم را رنگ بده. تو که می دانی داستان من و رنگ ها را... و نگیر از من این موهبت را...
زمانی، رنگ های واقعی را در بعضی خواب هایم می دیدم... کم کم بدون دیدنشان، -در بیداری- حسشان می کردم، دوباره پروانه های شب رنگم، نورهای پر زرق و برق می پاشیدند، خلسه گاه خضرا را پیدا کرده بودم، با کشتی سفر می کردم و بال در می آوردم، و مـــــاه... ماه توی نگاهم شده بود آینه ی زیبادلان!، اشتیاقی داشتم برای حرکت به جلو، برای خودم آینده می ساختم و به طرفش می دویدم و ... و ... .

واقعاً شاید درستی و نیکی، پشت پرچین عادت ها و اعتقادهای همیشگیِ مان باشد. جرأت می خواهد ریختن این پرچینِ محکم. آن سویش اما من می دانم که باغی است سبزتر از آن چه تاکنون دیده ایم. باغی که سبزی و طراوتش، همه ی همه ی دنیا را، برای همه ی آن هایی که دلواپسشان هستیم، تازه و لذت بخش می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط سید محمدعلی موسوی زاده  | 

وقتی تو نیستی،
همه چیز رنگ می بازد...
سیاه می شود.
حالا فهمیدم که اشکال از چشمان من نیست،
نبودن توست که کوررنگ کرده مرا.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط سید محمدعلی موسوی زاده  | 

این آدمایی هستن که وقتی توی صف عابر بانک، نفر جلوشون سرش توی دستگاس و داره پولی در میاره، موجودی ای می گیره، قبضی پرداخت می کنه، یا هر چی...

دیدی کله شونو میارن جلو و نگاه می کنن روی صفحه ی دستگاه و انگار دارن یه چیز جدید کشف می کنن؟!

حالا اون بنده ی خدا احترامتو نگه می داره و چیزی نثارت نمی کنه، اما فرهنگ و شعور چیز خوبیه! سعی کن یه کم یادشون بگیری!

والا!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط سید محمدعلی موسوی زاده  | 

مدت زیادی بود به مجید، دوست خوبم قول داده بودم از خاطرات زمان همسایگی مان و دوران خوشی که در نیوسایت با بقیه ی دوستانمان داشتیم بنویسم. ... و در نهایت قرار بر این شد که مجید خودش چیزی بنویسد و من هم بعداً به آن اضافه کنم.
متن نامه ی مجید عزیز را می خوانید:

این روزها بد جوری دلم تنگ روزهای شاد زندگی شده. روزهایی که هم شادی هاش شیرین بود و هم ناراحتی هاش. این روزها بیش تر احساس تنهایی می کنم. گاه و بی گاه تو خیابون های منازل راه می رم و یاد گذشته ها می افتم. گاهی وقت ها احساس می کنم خیلی پیر شدم. بعد از رفتن تو، بعد از سرکار رفتن حمید، بعد از پاشیده شدن گروه فطرس*، دیگه نتونستم به اون روزهای پر خاطره ی گذشته برگردم. تنها چیزی که از اون روزها برام مونده، چند تا عکسه که هر زمان بشون نگاه می کنم، هم لب خند رو لبم میاد و هم چشمام خیس می شه و یه بغض عجیب راه گلومو می بنده.

این روزها تنها چیزی که می تونه دلم رو آروم کنه، مُحرّم و هیئته که اونم بساطش داره جمع می شه...
این روزها دلم خیلی تنگِ مشهد و حرم آقامون امام رضا شده. نه فقط برای حرم. بلکه برای بچه های پاکی که همشون اون زمان (تأکید می کنم اون زمان) خیلی صاف و با مرام بودن اما حالا!!! بگذریم ...

چند رو پیش حمید بهم گفت که 2 یا 3 هفته ی دیگه می ره ماه عسل. خیلی خوش حال شدم... شبش موقع خوابیدن، فقط داشتم اون چند سالی رو که دور هم بودیم رو توی ذهنم تداعی می کردم. یادش به خیر.

خدا رو شکر، امیدوارم حمید هم توی زندگیش موفق باشه...

سید، حرف ها برای گفتن زیاده. اما نمی شه همه رو یه جا گفت. خودت بهتر می دونی که چی می گم. به زودی خاطرات رو برای می نویسم. منتظر مطالبت در وبلاگ هستم... می دونم تو هم دلت برای اون زمونا خیلی تنگ شده. حتی شاید بیش تر از من.....

بدون، هنوز دوستی هست که می تونه بشنوه و برای دوستاش وقت بذاره... در پناه حق پاینده باشی...
یا علی.

توضیحات:
*: گروه نمایشی و تئاتری که با بچه ها تشکیل داده بودیم.

----------

این هم آلبوم عکس هایی که مجید با همون ایمیل برام فرستاد:

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط سید محمدعلی موسوی زاده  | 

هیچ چیز سر جایش نیست.
پول من معطل قانون گذار مانده! و شرمندگی هر روز توی تک تک سلول های صورت و قلبم باد می کند!
حق من، زیر پای آن آقایی ست که پشت میز نشسته.
انصاف، لب کوزه است و کوزه آبی ندارد!
اخلاق پسندیده، رفته توی قصه ها و روایت ها.
عشق مثل آدم های مست توی خیابان ها عربده می کشد.
و مهربانی مثل دستمال های کاغذی محل کارم، سهمیه ای شده.

----------------

مجید جان!
به زودی اونی رو که قولش رو بت دادم، عملی می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط سید محمدعلی موسوی زاده  | 

کنار دیوار فرماندهی انتظامی استان خوزستان، موتوری رد می شه و چادر زن محجبه ای رو که در حال عبوره، می کشه و با خیال راحت به راهش ادامه می ده.

فردای همون روز فرمانده نیروی انتظامی کشور میاد جلوی این مقام و اون مقام آمار می ده و رژه برگزار می شه و بَه بَه و چَه چَهِ همه در میاد از این همه اقتدار.

مملکته داریم؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط سید محمدعلی موسوی زاده  | 

هر روز باید از روی اون پل عابر پیاده رد بشم. الان یک سال بیش تره که پله های یه طرفش رو برقی کردن و تمام منطقه رو پر کردن از بنرهایی که روش نوشته بود ۸ میلیارد خرج پله برقی کردیم. از این یک سالی که پله برقی افتتاح شده و منت ۸ میلیارد رو تا تونستن گذاشتن، دو سالش! پله برقی خاموش بوده.

پله های اون طرفش هم که شیب ۹۰ درجه دارن! و اگه بتونی ازشون بالا بری یا پایین بیای و نیافتی، باید گواهی نامه ی رد شدن از پله های صعب العبور بهت بدن.

مملکته داریم؟

دادستان کل کشور این روزها اهوازه. خیر که ندارن این جماعت. هوا شرجی شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط سید محمدعلی موسوی زاده  |