X
تبلیغات
دفتــر کاهــی You could put your verification ID in a comment Or, in its own meta tag Or, as one of your keywords Your content is here. The verification ID will NOT be detected if you put it here. دفتر كاهی
RSS پروفایل تماس با مدیر عناوین مطالب صفحه اصلی
آرشیو
آبان 1392
بهمن 1391
آذر 1391
آبان 1391
شهریور 1391
خرداد 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو
پیوندها
دکتر علیرضا مخبر دزفولی
چه فكر نازك غمناكي!
از هـفـت دولـت آزاد
بـي‌بـي و آقـابزرگ
رد پای خواندنی
خودکـار سیـاه
منم حمیدرضا
زير يك سقف
فامـيـل سبز
هو الشافی
كلبه‌ي سبز
دنياي آبي
شمیم یار
كافه پيانو
کاکتوس
سیدرضا
آب زلال
سـتاره
شادي
داداش
گيسو
بچول
زندگی ضرب سرانگشت تو بر داریه‌ی امروز است
یادت هست؟
من این‌جا درگیر فکر تو بودم و تو، تک و تنها توی قایق نشسته بودی و آرام پارو زدی و جلو رفتی. دستانت خسته شدند و پاروها را کنار گذاشتی و نوک انگشتِ اشاره‌ی دست راستت را توی آب دریا زدی و نوشتی: "دوسِت دارم".

اوهوم... من، این‌جا، درگیر فکر تو بودم.

ظهر امروز، وقتی به خاطر ابرهای تیره، هوا تاریک شده بود، باز هم آسمان با من حرف زد... همانی که آدم‌ها به آن رعد و برق می‌گویند!
سراسیمه از پله‌ها بالا رفتم و خودم را به پشت بام رساندم و منتظر، آسمان را نگاه کردم.

همین که از ابر جدا شد، شناختمش.
همان قطره‌ی توی دل دریا بود که انگشتت را میانش زده بودی. خورشید بخارش کرده بود و ابر شده بود و تا بالای خانه‌ی ما آمده بود و ...
بین آن همه قطره‌ی باران، سوگلی من انگار می‌درخشید و خرامان پایین می‌آمد.
آمد و آمد تا درست خورد روی سینه‌ام. همان‌جا که نوکِ انگشتِ اشاره‌ی دست راستت را می‌گذاشتی و می‌نوشتی: "دوسِت دارم".

مثل همیشه آسمان راست گفته بود...


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
راست می‌گویید
پیر شده‌ام...


ماه
نگاه به هر نوری چشمانم را می‌زند.

ماه اما، هر چه‌قدر بیش‌تر تماشایش می‌کنم، نگاهم را بیش‌تر جذب می‌کند.


تهران نوشت!
یعنی الان این هوا آلوده‌ست؟!

من که راحت دارم نفس می کشم. خیلی راحت تر از اهواز!

کاش آلودگی های اهواز هم این جوری بود...! 


هــــاااا
این روزها همه نفسشون از جای گرم بلند می شه.
می گی نه؟
برو توی خیابون، یه ها کن ببین چه بخاری با نفست می زنه بیرون!


باز باران، باران
خداوندا

بابت سیستم زیبای تبخیر آب و
تشکیل ابر و
ریزش باران

از تو سپاس‌گزارم

باز باران باران


دیانت ما عین سیاست ماست!

در یک برهه‌ی زمانی، سخنرانی‌های آتشین و تند و تیز دکتر حسن عباسی در انتقاد به آقای خاتمی -رییس جمهور وقت- خیلی معروف شدند.
دکتر عباسی در یکی از سخنرانی‌هایش سخنی با این مضمون بیان کرده بود که: حکومتی را که از ابتدای خلقت تا زمان پیامبر اسلام و ائمه و بعد از آن، آرزوی همه‌ی انبیا و اولیای الهی بوده، امام خمینی تشکیل داد. اما آقای خاتمی دارد در آن کج می‌رود!

کاری به آقای عباسی و خاتمی ندارم.
اما آیا این حکومت، واقعاً آرزوی پیامبران و ائمه و اولیای خدا بوده؟!

نمی‌دانم، شاید یکی شدن دین و سیاست به معنای دینی کردن سیاست و حکومت، آرزوی آن‌ها بوده، اما آرزوی این شکل از یکی شدن سیاست و دین با تصورات من از آن بزرگان، جور در نمی‌آید!

در ایران، دین را با سیاست در آمیختند و چیزی با نام جمهوری اسلامی از آب در آمد.
اما آیا این درآمیختگی که الان وجود دارد، همانی است که هدف و مقصود بنیان‌گزار این یکی شدن، بوده است؟!

واقع‌بینانه اگر نگاه کنیم، بعد از انقلاب، دیانت ما عین سیاست ما شد. اما سیاست ما همان عین سیاست ما باقی ماند.

به بیان شفاف‌تر، دین در ایران سیاسی شد و نتیجه‌اش بدنامی دین در مردم بود. اما سیاست ما هیچ‌گاه دینی نشد.


من
کس نمی‌داند ز من جز اندکی
آخرین عناوین
زندگی ضرب سرانگشت تو بر داریه‌ی امروز است
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
ماه
تهران نوشت!
هــــاااا
باز باران، باران
دیانت ما عین سیاست ماست!
تـکـرار
قایق چوبی آبی
شب کویری
پشت پرچین باورها
دریافتی جدید از حکایت تکراری کور رنگی!
والا فرهنگ چیز خوبیه!
نامه ای از مجید
چند خطی با قلم نیمه جان!
مملکت امن ما
مملکت ما
بهشت روشن -دو-
بهشت روشن -یک-
من خودم بودم و یک حس غریب
برچسب ها
امکانات

دفتر کاهی WWW.MOOSAVIZADE.IR