یادت هست؟
من این‌جا درگیر فکر تو بودم و تو، تک و تنها توی قایق نشسته بودی و آرام پارو زدی و جلو رفتی. دستانت خسته شدند و پاروها را کنار گذاشتی و نوک انگشتِ اشاره‌ی دست راستت را توی آب دریا زدی و نوشتی: "دوسِت دارم".

اوهوم... من، این‌جا، درگیر فکر تو بودم.

ظهر امروز، وقتی به خاطر ابرهای تیره، هوا تاریک شده بود، باز هم آسمان با من حرف زد... همانی که آدم‌ها به آن رعد و برق می‌گویند!
سراسیمه از پله‌ها بالا رفتم و خودم را به پشت بام رساندم و منتظر، آسمان را نگاه کردم.

همین که از ابر جدا شد، شناختمش.
همان قطره‌ی توی دل دریا بود که انگشتت را میانش زده بودی. خورشید بخارش کرده بود و ابر شده بود و تا بالای خانه‌ی ما آمده بود و ...
بین آن همه قطره‌ی باران، سوگلی من انگار می‌درخشید و خرامان پایین می‌آمد.
آمد و آمد تا درست خورد روی سینه‌ام. همان‌جا که نوکِ انگشتِ اشاره‌ی دست راستت را می‌گذاشتی و می‌نوشتی: "دوسِت دارم".

مثل همیشه آسمان راست گفته بود...



سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ | ۳:۹ قبل از ظهر | سید محمدعلی موسوی زاده |
راست می‌گویید
پیر شده‌ام...



سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ | ۱۴:۴۵ بعد از ظهر | سید محمدعلی موسوی زاده |
نگاه به هر نوری چشمانم را می‌زند.

ماه اما، هر چه‌قدر بیش‌تر تماشایش می‌کنم، نگاهم را بیش‌تر جذب می‌کند.



سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ | ۱۱:۲۲ قبل از ظهر | سید محمدعلی موسوی زاده |
یعنی الان این هوا آلوده‌ست؟!

من که راحت دارم نفس می کشم. خیلی راحت تر از اهواز!

کاش آلودگی های اهواز هم این جوری بود...! 



چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ | ۱۴:۳۵ بعد از ظهر | سید محمدعلی موسوی زاده |
این روزها همه نفسشون از جای گرم بلند می شه.
می گی نه؟
برو توی خیابون، یه ها کن ببین چه بخاری با نفست می زنه بیرون!



چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ | ۱۱:۲ قبل از ظهر | سید محمدعلی موسوی زاده |
خداوندا

بابت سیستم زیبای تبخیر آب و
تشکیل ابر و
ریزش باران

از تو سپاس‌گزارم

باز باران باران



دوشنبه ششم آذر ۱۳۹۱ | ۲:۴۳ قبل از ظهر | سید محمدعلی موسوی زاده |

در یک برهه‌ی زمانی، سخنرانی‌های آتشین و تند و تیز دکتر حسن عباسی در انتقاد به آقای خاتمی -رییس جمهور وقت- خیلی معروف شدند.
دکتر عباسی در یکی از سخنرانی‌هایش سخنی با این مضمون بیان کرده بود که: حکومتی را که از ابتدای خلقت تا زمان پیامبر اسلام و ائمه و بعد از آن، آرزوی همه‌ی انبیا و اولیای الهی بوده، امام خمینی تشکیل داد. اما آقای خاتمی دارد در آن کج می‌رود!

کاری به آقای عباسی و خاتمی ندارم.
اما آیا این حکومت، واقعاً آرزوی پیامبران و ائمه و اولیای خدا بوده؟!

نمی‌دانم، شاید یکی شدن دین و سیاست به معنای دینی کردن سیاست و حکومت، آرزوی آن‌ها بوده، اما آرزوی این شکل از یکی شدن سیاست و دین با تصورات من از آن بزرگان، جور در نمی‌آید!

در ایران، دین را با سیاست در آمیختند و چیزی با نام جمهوری اسلامی از آب در آمد.
اما آیا این درآمیختگی که الان وجود دارد، همانی است که هدف و مقصود بنیان‌گزار این یکی شدن، بوده است؟!

واقع‌بینانه اگر نگاه کنیم، بعد از انقلاب، دیانت ما عین سیاست ما شد. اما سیاست ما همان عین سیاست ما باقی ماند.

به بیان شفاف‌تر، دین در ایران سیاسی شد و نتیجه‌اش بدنامی دین در مردم بود. اما سیاست ما هیچ‌گاه دینی نشد.



یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ | ۱۱:۱۸ قبل از ظهر | سید محمدعلی موسوی زاده |
مطالب قدیمی تر